سیدعلی سیدعلی ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

نی نی الهی من

خبر به بابایی

1391/9/29 9:29
نویسنده : مامانی
299 بازدید
اشتراک گذاری

حالا ماجرای سورپرایز بابایی که از اومدن عزیز دلمون بی خبره

بعد از کلی فسفر سوزوندن، تصمیم گرفتم از زبون نینی برای بابای نینی نامه بنویسم و با جواب آزمایش کادو کنم و بهش بدم. کادو رو هم گذاشتم تو دست یه عروسک ناز نازی و گذاشتمش رو مبلی که بابایی لباسهاش رو میزاره روش.

.

تا وقتی بابایی برسه خونه چندین بار بهش زنگ زدم و دل تو دلم نبود تا برسه خونه. یه کم خونه رو مرتب کردم و به سر و وضعم رسیدم تا اینکه بابایی زنگ خانه را به صدا درآورد. دویدم دم در و در را باز کردم. نیشم تا بناگوش باز بود.

هنوز تو نیومده از دم در چشمش افتاد به نینی، اومد تو گفت این دیگه چیه! گفتم نینی برات کادو خریده. یهو ذوق زده شد انگار که ته دلش حس کرده بود، برقی تو چشاش افتاد اما فکرش هم نمی کرد که شما اومده باشی. نشست کنار عروسک، دستی به سرش کشید و کادو را از دستش گرفت. کادو را باز کرد، اولین چیزی را که بیرون کشید، پاکت نامه بود که روش نوشته بود نامه نینی به بابا جونی. یهو با دیدن اون برقی تو چشاش افتاد و با تعجب و ذوق غیر قابل وصفی به من نگاه کرد. جواب آز رو درآوردم گفتم اول اینو ببین. بازش کرد چند ثانیه همین طور خیره بود و فقط بهش نگاه میکرد. گفت خب این چیه. گفتم ای بابا بخون دیگه. اینقدر ذوق زده بود که اصلاً نمی تونست تمرکز کنه، گفتم ببین دیگه این چنده، گفت 179، گفتم خب اینجا چی نوشته، نوشته بالای 20 مثبته دیگه. گفت یعنی مادِر داره میاد (ما به نینی خیالی مون می گفتیم مادِر) گفتم آره. یهو همدیگرو در آغوش گرفتیم و اشک تو چشاش حلقه زده بود.

بعد شروع کرد به خواندن نامه نینی و همین طور اشک از چشمای نازش سرازیر شده بود. راستی مامانی من همه این صحنه ها رو شکار کردم، دوربینو تنظیم کردم و از این لحظات فیلم گرفتم تا ببینی که چقدر از آمدن تو هدیه الهی خوشحال و مسرور شدیم عزیز دل. و از آن روز زندگی سه نفره ما آغاز شد....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

مامان طاها
11 آذر 91 23:23
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود . عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!
الهام
30 بهمن 91 16:55
خوشبحال ني ني كه اين صحنه ها را ميبينه! حالا چرا مادِر؟؟؟!!!